یک چند به استادی خود شاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

استادهایی که از آنها درس‌ می‌خواندم، آنها را به چشم قداست‌ می‌دیدم و بسیار دوستشان داشتم و دارم. گاهی با خود‌ می‌گفتم یعنی من هم روزی مثل آنها استاد‌ می‌شوم.

تا اینکه بزرگتر شدم و من هم تدریس را شروع کردم و بسیار خوشحال و گاهی هم مغرور می‌شدم. پس از سال‌ها موضوع برای من عادی شد و ضعف و فتور و گذشت عمر بر من اثر کرد، خودم را نزدیکتر به مرگ و قیامت دیدم و می‌بینم و گاهی این شعر ابن سینا را زمزمه می‌کنم:

یک چند ز کودکی به استاد شدیم

یک چند به استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که برما چه گذشت

از خاک برآمدیم و بر باد شدیم