زائری که کفش هایش در کربلا گم شد

زائری که کفش هایش در کربلا گم شد

از مراغه با کاروانی عازم زیارت عتبات شدیم، در اتوبوس پیرمردی کنار من نشسته بود. با یک حالت تأثر و تأسف به من گفت: من در جوانی عهد کرده بودم که پیاده و پای برهنه به کربلا بروم که قسمت نشد و حالا پیر شده ام و توانایی آن را ندارم. من هم گفتم انشاءالله به ثواب آن رسیده ای.

وارد کربلا که شدیم در اولین تشرف ما به حرم این مرد هم همراه ما بود. پس از تمام شدن زیارت، همه در محلی که در صحن قرار گذاشته بودیم حاضر شدیم ولی پیرمرد نیامد، من رفتم جستجو کنم دیدم در کنار یکی از کفشداری‌ها ناراحت ایستاده.

گفتم کربلایی چه شده چرا نمی‌آیی؟ گفت: کفش‌هایم گم شده و هرچه‌ می‌گردم پیدا نمی‌کنم. گفتم: مهم نیست یک دمپایی‌ می‌گیریم و با آن به هتل‌ می‌رویم و بعد از آن یک جفت کفش می‌خری‌، قبول کرد و با هم به طرف گروه حرکت کردیم که در صحن منتظر بودند. یک مرتبه من به یاد سخن پیرمرد در اتوبوس افتادم، گفتم کربلایی گم شدن کفش‌های تو توجه امام حسین(ع) بوده. گفت: چگونه؟ گفتم: مگر نمی‌گفتی عهد کرده‌ای پیاده و پای برهنه به کربلا بروی، یک مرتبه گریه کرد و گفت: آقا ممنونم و هر چند روز که کربلا بودیم همیشه پابرهنه می‌رفت و خیلی هم خوشحال بود.