عینک جوانی

عینک جوانی

این روزها که عمری از من گذشته، گاهی که با هم سن و سال‌های خود‌ می‌نشینم معمولا صحبت از این‌ می‌شود که زمانه خراب شده و صفا و صمیمیتی که سابقا میان مردم وجود داشت از میان رفته است. من بارها این سخن را شنیده ام، ولی باید گفت که این یک توهم است که از بالا رفتن سن و فاصله گرفتن از جامعه فعال ناشی‌ می‌شود و گرنه همان صفا و صمیمیت در میان جوان ترها وجود دارد. این مطلب را شهریار به زیبایی بیان کرده است:

شبی ز شمع شبستان خویش پرسیدم   چه روی داده که لطفی به زندگانی نیست؟
نه چشمکی است در اختر نه شور در مهتاب   همه غم است و یکی شوق و شادمانی نیست
بهشت گمشده خود دگر نمی‌یابم   که کوی عشق و محبت بدان نشانی نیست
وفا به قیمت جان هم نمی‌شود پیدا   فغان که هیچ متاعی به این گرانی نیست
به خنده گفت: تو خود را ببین که آنهمه هست   ولی به چشم تو آن، «عینک جوانی» نیست!