شعر “غمخوار دل” از استاد یعقوب جعفری

غمخوار دل

 دیشب پس از عمرى طلب گفتم مگر كارى كنم

 باشد كه تسكینى دهم درد دل بیمار خود

 گویند گریه مى‏كند هر درد بى دردمان دوا

 دل در هواى آشنا افتاده در دام بلا

 چون نیست غمخوارى به این درد آشناى بى شكیب

 بیچاره دل هر جا دوید اما سرش بر سنگ خورد

 باید بكوشم بعد از این تا دل رها گردد ز غم

 دستى ز غیب آید مگر سامان پذیرد كار من

 این قصه بیهوده را بگذار و بگذر جعفرى

خود را رها از این غم و از این گرفتارى كنم

 شاید كه بتوانم دمى از او پرستارى كنم

 من هم علاج درد خود با گریه و زارى كنم

بهر رهایى زین خطر خواهم كه همكارى كنم

باید كه در هر فرصتى همواره غمخوارى كنم

اینك اگر آید زدست باید به او یارى كنم

زین پس براى حفظ او هر لحظه هشیارى كنم

تا حكم حق را مو به مو در زندگى جارى كنم

تا كى به پیش روى او زارى كنم خوارى كنم

30/4/1380 قم