شعر “خاتون” از استاد یعقوب جعفری

خاتون

خاتون مرا ببخش

كه صفاى بى نقاب تو را

به ناسپاسى نشسته ‏ام

و عشق بى رياى تو را پاسخى درخور نداده ‏ام

اين همه تحقير و طعنه و پرخاش

سزاى آن ستيز بزرگ است

كه قدرت انتخاب را از يك مرد ربودى

و زهر يك حسرت مدام در كام او ريختى

من از رنجى كه مى‏ كشى آگاهم

آيا تو هم از رنجى كه مى‏ كشم آگاهى؟

3/2/1372 بين راه قم و تهران