شعر “گلی که در آرزوی شکفتن بود” از استاد یعقوب جعفری

گلى كه در آرزوى شكفتن بود

از سوز و سرماى بهمن

همه چيز به هم ريخته بود

و همه چيز يخ زده بود

برف زمستان گلها و درختان را كفن پوش كرده بود

گنجشگكان بى پناه مرگ باغچه را مرثيه مى ‏خواندند

اما در اين ميان

گلى در آرزوى شكفتن بود

گل يخ را مى‏ گويم

كه سوز و سرما و يخ و برف را به سخره گرفته بود

و در اوج نااميدى سرود عشق و اميد مى ‏خواند

5/1/1377 قطار تهران مراغه